یک فنجان شعر

✌️🍭 ما گر زسر بریده می ترسیدیـــم  در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

Samaneh
یک فنجان شعر ✌️🍭 ما گر زسر بریده می ترسیدیـــم  در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خيالات خودم در زير بارانى كه نيست

مى رسم با تو به خانه از خيابانى كه نيست

مى نشينى روبه رويم خستگى در ميكنى

چاى مى ريزم برايت توى فنجانى كه نيست

باز ميخندى و ميپرسى كه حالت بهتر است؟

باز ميخندم كه خيلى!...اگرچه ميدانى كه نيست

شعر ميخوانم برايت واژه ها گل مى كنند

ياس و مريم مى گذارم توى گلدانى كه نيست

چشم مى دوزم به چشمت،مى شود آيا كمی

دست هايم را بگيرى بين دستانى كه نيست؟

وقت رفتن مى شود با بغض مى گويم

نرو يشت پايت اشك مى ريزم در ايوانى كه نيست

ميروى و خانه لبريز از نبودت ميشود

باز تنها ميشوم با ياد مهمانى كه نيست

رفته اى و بعد تو اين كار هر روز من است

باور اينكه نباشى كار آسانى كه نيست

✌️

#بیتا_امیری

#یک_فنجان_شعر


برچسب‌ها: بیتا_امیری

تاريخ : جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ | 16:10 | نویسنده : Samaneh |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.