یک فنجان شعر

✌️🍭 ما گر زسر بریده می ترسیدیـــم  در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

آمدی جانم به قربانت

Samaneh
یک فنجان شعر ✌️🍭 ما گر زسر بریده می ترسیدیـــم  در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

آمدی جانم به قربانت

‍ ‍ ‍ ‍ آمدی جانم به قربانت ، ولی دیر آمدی !

من که دیگر کرده ام دل را به زنجیر آمدی !

آرزوی مادرم بودی ولی حالا چرا ؟!

دل که با جور زمان، گشته ست درگیر آمدی !

تا پذیرفتم که دیگر "عشق" بی معنا شده

منطقم را زیر و رو کردی ، نفسگیر آمدی ...

دیگر از "احساس" بیزارم ، خرابم ، خسته ام

صبح من پایان شده در شام دلگیر آمدی !

روزگاری عاشقت بودم که مد بود عاشقی

عشق افتاد از مد و با این تفاسیر آمدی ... !

من شدم مخروبه ای غمگین و شهری منزوی

ای که با انگیزه ی فتح جماهیر آمدی !

رفتی و ناچار ، جایت را رقیب اشباع کرد

، دیر و غافلگیر و با تصمیم تسخیر آمدی‌ !؟

ماهی هر وقتش بگیری تازه می ماند

ولی مردم از بی آبی و از بهر تدبیر آمدی !؟

جان فدایت ! کاش قدری زودتر می آمدی ،

من خطی غمگین شدم حالا که تو شیر آمدی !

قهوه ی احساس من یخ کرده از سرمای دهر

من تو را تا داغ بودم خواستم ، دیر آمدی ...

#نرگس_صرافیان_طوفان

#یک_فنجان_شعر


برچسب‌ها: نرگس_صرافیان_طوفان

تاريخ : جمعه هفدهم فروردین ۱۴۰۳ | 16:6 | نویسنده : Samaneh |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.