خیال خام پلنگ من، بهسوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگرچه لحظهی دیدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد
اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
✌
#حسین_منزوی
#یک_فنجان_شعر
برچسبها: حسین_منزوی
تاريخ : پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:37 | نویسنده : Samaneh |



