باران تمام شد، پل رنگین کمان شکست
دیگر دری گشوده نشد بعد از آن شکست
صدها ستاره یافتم از بام او ولی
وقت فرود آمدنم نردبان شکست
آن شب قرار آخرمان را گذاشتیم
از صندلی بلند شد و استکان شکست
هرگز گمان مبر که دلم را شکستهای
با هر قدم که دور شدی استخوان شکست
میل شکار و حسرت دیدار داشتم
تا تیر را به گوش رساندم کمان شکست
این بود ماجرای غریبی که داشتیم
اول: دو قلب، بعد: سفر، ناگهان: شکست !
✌️
#احسان_افشاری
#یک_فنجان_شعر
برچسبها: احسان_افشاری
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ | 13:9 | نویسنده : Samaneh |



